#باورم_شکست_پارت_370


- سلام، امیرآراد محتشم هستم.
پس استاد جناب مهندس ایشان بودند. الحق هم که جوان برازنده ای بود و قابل احترام. بیخود نبود محمود ستاد تبلیغات راه انداخته بود، یک چیزهایی بود دیگر.


- سلام مادر جون، من تابان هستم. یعنی بهتره بگم همه ی ما تابان هستیم.
لبخندی روی لبش نشست .

- راست میگه بابا جان. ایشون همسر بنده، مه لقا خانم و ایشون خواهر من،مونس خانم. یلدا رو هم که می شناسی.
"خوشبختم"ی گفت و برای ثانیه ای نگاهش به یلدای سر به زیر افتاد که انگشتان دستش را در هم می پیچید. قطعاً کلافه بود، اما کلافگی را به خوبی در پس چهره ی آرامش پنهان می کرد.
از کنارش رد شد و روی یکی از صندلی ها نشست.
خب، این هم از این. زیاد سخت نبود ،اما آسان هم نبود. لحظه اول که می دیدش انگار بار اول است ... شاید هم به خاطر نگاه های خیره ای بود که تازگی ها متوجه اش شده بود. این هم در نوع خودش جزء نوادر بود.

- نگفته بودی ؟

romangram.com | @romangram_com