#باورم_شکست_پارت_369
- گمان نکنم. دیشب یک چیزهایی شنیدم ،اما مطمن نیستم. حالا معلوم میشه.
سرش را تکان داد و ساکت شد. کاش سوغاتی به هتل می رفت تا هم خودش راحت شود، هم او را...
خیالش پر بود از باید ها و نباید ها. حتی به خودش اجازه نداده بود بپرسد، ولی با وسواس چند دست لباس مرتب با خودش آورده بود تا در صورت نیاز به چه کنم چه کنم نیفتد.
کنار مونس جای گرفت و دستش را در جیب پالتو اش فرو برد. نگاهش به رفت و آمد مردم بود و گوشش به حرف های مونس و خان جون.
نگاهش به پسر بچه ی مو مشکی افتاد که توپش را روی زمین قل می داد و به کار خودش می خندید. تکرار این کار برایش خوشایند بود و توجه عده ای را به خودش معطوف کرده بود.
دنیایش قشنگ بود که خنده کنان به استقبالش می رفت. اما دنیای خودش بازی کرده بود، زمین خورده بود، بلندش کرده بودند، اما همیشه جای خالی یک چیز هایی تا ابد روی دلت می ماند. جای دستهایی که باید می بود، جای قربان صدقه هایی که باید می بود...
دلش همه را می خواست ،اما دریغ و صد حیف که یک چیزهایی همیشه حسرتش بر دلت داغ می گذارند و تا ابد ردشان خواهد ماند.
- سلام. وقت بخیر
- سلام بابا جان . خوبی؟
سرش را بالا آورد و نگاهش در سیاهی نگاهش نشست. گفته بود نگاهش زیادی سیاه است. گیر می انداخت و با لجاجت اسیر می کرد. سرش را پایین انداخت و از جا بلند شد.
- سلام استاد.
سلام ش را جواب داد و به سمت مونس و خان جون چرخید.
romangram.com | @romangram_com