#باورم_شکست_پارت_368

از جایش برخاست و به سمت پنجره رفت. پرده را کنار زد و به تماشا ایستاد... شب بود و باغ نیمه تاریک که سالها عادت به تماشایش داشت.
شال پشمی سبز رنگش را محکم تر دور خودش پیچید و صورتش را بیشتر در شال فرو برد. باد موهایش را به بازی گرفته بود و با ضرباتی خفیف روی صورتش فرود می آورد.
هر چه می دید دلش باز هم تمنا داشت. اما خواب نازنین قدرت بیشتری داشت که به سمت تخت کشاندش و بعد از یک روز پر تکاپو خود را هدیه داد و دخترک در خوابی عمیق فرو رفت.


- بفرمایید جناب تابان.
- زنده باشی، زحمت کشیدی.
از ماشین پیاده شد و چمدان مشکی کوچکش را راننده گرفت . به سمت مونس رفت و دستش را گرفت و همراه با بقیه به سمت وردی رفت.

- معذب شدی؟
- نه خیلی، سعی می کنم کنترل کنم.
مطمئنا محمود هر کسی را با خودش هم سفر نمی کرد. لابد تدبیر اندیشیده بود که مهندس جان را با خودش هم سفر کرده بود. اما این دلیل نمی شد که مونس بی خیال سپری کند و مراقب نباشد. علی الخصوص حالا که مطمئن شده بود یلدا کمی معذب است.

- عمه مونس، قرار نیست که ایشون بیان خونه ؟

romangram.com | @romangram_com