#باورم_شکست_پارت_367


- معذرت می خوام عمه.
خودش را به مونس چسباند و جدا نشد. خوب بلد بود چطور از دلش در آورد. بازی نمی کرد و پای اشتباهش می ایستاد.
دست مونس روی کمرش نشست، خود را محکم تر به مونس چسباند. دنیا را نمی خواست اگر ناراحتی یکی از عزیزانش را می دید. بوسه ی مونس که روی سرش نشست ،خیالش راحت شد.

- بار آخرت بود دیگه؟
- قول.
- خواهیم دید.
از آشپزخانه بیرون رفت و او را با قولش تنها گذاشت. حالا رسماً آب هم می خورد ،بعد از خان جون باید به سمع و نظر مونس می رساند؟ نفسش را کلافه بیرون داد و چراغ را خاموش کرد و به سمت اتاقش رفت.


روز خسته کننده ای را پشت سر گذاشته بود. اما مرور که می کرد به اتفاقات خوبی که رخ داده بود می ارزید.
دیشب که خواستگاری از لیلی قصه ،انجام شده بود و لیلی خانم در سلام و صلوات محرم امین شده بود تا یک ماه دیگر که مراسم عقد و عروسی شان برگزار شود.
لایحه ی فرستاده شده به خانه ی حاج شوکت هم باید در صحن علنی به شور و مشورت گذاشته می شد، باشد که خداوند یاری رساند و طرح به تصویب رسد.

romangram.com | @romangram_com