#باورم_شکست_پارت_366

بر این مژده گر جان فشانم رواست. به سمتش برگشت و از روی شانه نگاهش کرد. حامی همیشگی اش بود دیگر. از فکرش لبخندی را که می آمد روی لبش بنشیند ،در نطفه خفه کرد و به کارش ادامه داد.

- مه لقا خانم، داشتیم؟
- از بس نکته سنجی می کنی من ترسیدم بهت بگم.
- ما حرف زده بودیم.
- منم جواب داده بودم.
گره ی روسری گل دارش را باز کرد و روی صندلی گذاشت. راست می گفت. نه حرفی زده بودند و نه رسماً پا جلو گذاشته بودند. نه خانی آمده بود ، نه خانی رفته بود. فقط دلش می خواست بفهمد از کجا به ذهنش رسیده بود این لقمه را بگیرد و مه لقا چشم بسته اطاعت کرده بود. هر چند می دانست بی گدار به آب نمی زند، اما باز هم باید کشف رمز می کرد. همینجور هم یک بر هیچ عقب بود.

- ببخشید عمه، من باید به شما می گفتم.
خنده ی خان جون بلند شد و دستش را دورش پیچید و بوسه ای روی گونه اش کاشت. این دختر، خود یک رنگی بود.
- ببخشید عمه موهام رو کوتاه کردم. ببخشید عمه من قصه ی مولودی رو باید می گفتم. اینجوریه آره؟
- عمه، عصبانی شدید؟
خب، به سختی می توانست خودار باشد تا خنده اش بلند نشود. دلش ضعف رفت برای ترس افتاده در چشمهایش.
از جا بلند شد و به سمتش رفت .

romangram.com | @romangram_com