#باورم_شکست_پارت_365

پر بیراه هم نمی گفت. کاش بهار هم تکانی می خورد و روند این فرآیند را تسریع می کرد. سکوت مطلق بود این دختر
نفسش را کلافه بیرون داد و همراه با آرزو بیرون رفت.



- خسته شدی عمه. سرت درد نمی کنه؟
- نه عمه، خوبم.
- همه چیز عالی بود، باریک الله به مدیریت شما.
مدیون خودش می شد اگر گمان می کرد هیچ ایهامی در حرف های مونس نیست. حالا باید صاف می نشست و توضیح می داد، و در دنیا هیچ کاری سخت تر از توضیح به عمه مونس نبود.
- کاری نکردم. شما دستور دادید و من اطاعت.
- آره خب، فکر و ایده ی اولیه از کجا بوده مهمه.
خان جون که می آمد دو به یک می شدند و توان مقابله بیشتر. حالا تنها در برابر مونس چه می کرد؟ زیر نگاه موشکافانه اش وسایل را جابجا می کرد و سعی در کنترل دست و پایش داشت تا احیاناً زیر این نگاه سر این ظرفها را به باد ندهد.

- بقیه رو بذارید برای فردا، خسته شدید

romangram.com | @romangram_com