#باورم_شکست_پارت_364

- بهار جان.
هر سه بیرون آمدند و به ردیف ایستادند.
- امیرحسین خان ،شهین خانم و اینا رو میرسونن. زحمت میشه اما انگار تقریبا هم مسیر هستند.
امشب از خوشی نمی مرد ،حتما خان جون را بوسه باران می کرد. این را دیگر از کجا آورده بود. راست می گویند که پیر در خشت خام می بیند.

دستش را پشتش گذاشت و به سمت اتاق هدایش کرد. اگر این پروژه سر و سامان می گرفت ،یک صد امتیاز برای خودش کنار می گذاشت.
حاضر و آماده بعد از انجام تعارفات خداحافظی کردند و همراه با امیر حسین خان شوکت راهی شدند.

- من در برابر شما هیچ هستم.
خنده ای کرد و دست آرزو را گرفت و به سمت اتاقش برد.

- عجب راه کارهایی دارید شما.
- هنوز هیچی معلوم نیست.
- این بهار هم که هیچ... تو یقه چی داره که این هنوز پیدا نکرده.

romangram.com | @romangram_com