#باورم_شکست_پارت_362

دستش را نرم فشرد و پلک هایش را روی هم نهاد.

- این دختر و مادر گل، خاله و دختر خاله ی آرزو ،دوست یلدا هستند حاج خانم. با یلدا رفته بودند خدمت حاجی برای خرید لوازم.
- به سلامتی. ذکر خیرشون بوده اتفاقاً.
- ماشالله اینقدر خانم هست که هر جا بره به نظر بیاد.
ریز ریز نفوذ می کرد دیگر. اصلاً هم کسی متوجه نمی شد .

مونس لبخندش را پشت لبهای قفل شده اش نگه داشته بود و به این می اندیشید که چطور تا حالا متوجه نقشه ی این مادربزرگ و نوه نشده. یلدا خانم هم بله.
پس قصه ی مولودی همین بود. پدر صلواتی ای نثارش کرد و تصمیم گرفت در این امر خجسته و مبارکت سهمی داشته باشد تا پس فردا از یک وجب بچه عقب نیفتد.

- از همچین مادری همچین دختری بعید نیست.
- البته.
شهین خانم از دنیا بی خبر ،سرش بدتر از دخترش در یقه فرو رفت و لبخندی روی لب هایشان کاشت.
ضلع سوم مثلث هم پیدا شد. خدا اگر بخواد کارها روی روال خواهند افتاد . کمی دیگر تلاش می کردند پای امیرحسین شوکت به اتاق و صندلی می رسید. بودن حاج خانم شریفی به عنوان ضلع سوم این مثلث ناقص را تکمیل کرد.

romangram.com | @romangram_com