#باورم_شکست_پارت_361

از اینجا هم می شد عرق روی پیشانی بهار را دید. سرش چنان در یقه فرو رفت بود که عنقریب صدای شکستنش بلند می شد.

- گردنش میشکنه الان.
ضربه ای آرام به بازویش زد تا آرام بگیرد و دستشان رو نشود. آرزو را فقط خدا می توانست کنترل کند.
خان جون با مهارت جمع را در دست گرفته بود و حاج خانم و نگاه خیره روی بهار را با هم تنها گذاشته بود. امیدوار بودند طرح اولیه ی عزیز کرده را سامان دهد و به قول خودش کاری انجام دهد، کارستان.
نگاه های حاج خانم یک طرف ،راضی کردن امیر حسین خان یک طرف دیگر. می دانست مرد جوان چشمش به دنبال یلداست و کندن این نگاه و خیال، به خودی خود، کاری بود شاق.
دخترک طفل معصوم هم زیر نگاه های خیره سر بلند نکرد.

- بهار مادر، ساکتی چرا؟
سرش را بالا آورد و گنگ نگاهش کرد.

- چی بگم خان جون؟
- هیچی مادر جون. دستت هم درد نکنه بابت امروز، خیلی کمک کردی.
- اختیار دارید خان جون، وظیفه بود.

romangram.com | @romangram_com