#باورم_شکست_پارت_360

خب ، این هم از اولین حرکت. دیگر کم کم داشت نا امید می شد.
- من ببرم زشت نیست؟
- چه زشتی! چای میبری دیگه.
تعجب در چهره اش بی داد می کرد. کمک کرده بود، ولی حالا که هر سه در آشپزخانه بودند چرا او؟ اگر اصل ماجرا را می دانست، یلدا را زنده زنده...
سینی چای را به دستش داد و خودش سر جایش برگشت و مشغول خشک کردن ظرفها شد.

- این حاج خانم که من دیدم...
- صبور باش
- این بهار هم که هیچ خاصیت نداره.
خنده اش را به زور کنترل کرد. زیادی ساده و آرام بود. البته این روزها امتیازی بود برای خودش. نقطه مقابل آرزو بود. هر چه او ساکت و آرام بود، آرزو پر هیاهو و شلوغ.

- بهار چرا برنگشت؟
- احتمالاً خان جون نگهش داشته.
از جا بلند شد و آرزو هم مثل دوقلویی چسبیده ،پشت سرش بلند شد و با او همقدم شد.

romangram.com | @romangram_com