#باورم_شکست_پارت_359

- شما فقط خانمی کن. امروز روز مهمیه
نگاهش را گرد کرد و آرزو بی خیال شانه ای بالا انداخت.

- بیا بهار جان، این ظرفها رو ببریم آشپزخونه.
- من برم آشپزخونه کنار مونس جون، بهار بمونه پیش تو.
از جایش برخاست و لبخند به لب ،ابرویی بالا انداخت و ظرف به دست به سمت آشپزخانه رفت. خدا به داد برسد.

قصه ی زندگی آدمها از یک جایی شروع می شود. قصه ی مولودی امروز می توانست مثل قصه ی همان روضه ای شود که گلرخ را به وصال حسین رساند.
مهم نبود قصه ی آدم ها از کجا شروع می شد. به قول خان جون، الهی که ختم به خیر شود.
کاش مثل آرزو و بهار از دنیا بی خبر بود و راحت رفت و آمد می کرد.
زیر نگاه جمع بود و در صدرشان حاج خانم شوکت. معذب بود اما سعی در آرام بودن داشت. قطعاً فکر و خیال لحظه ای رهایش نکرده بود و رویا پردازی ها کرده بود اما...
مراسم را با تمام بالا و پایین هایش پشت سر گذاشته بودند و حالا چند نفری بیشتر اینجا نمانده بودند.

- بهار مادر ،چندتا چای به ما نمیدی؟

romangram.com | @romangram_com