#باورم_شکست_پارت_356

- پشت دری؟
- آره دیگه.اصول دین میپرسی؟ دستامون رو نشون بدیم؟
این دختر در نوع خود بی نظیر بود . به جای زنگ در تماس گرفته بود، طعنه هم میزد. دکمه را زد و به سمت در ورودی رفت.

خندان بود و بهار را دنبال خود می کشاند. این دختر منتهای خوشی بود. هیچ وقت ندیده بود غم به دلش بنشیند. حرفش سر زبانش بود و دلش خالی از کینه. صاف بود، از آنهایی بود که دلت می خواست همیشه باشد.
-آرزو جان...

- سلام.
سلامشان را گرم پاسخ داد، ما بینشان ایستاد و دست بر شانه، هر دو را به سمت داخل هدایت کرد.

- مونس جون. خان جون.
- وای آرزو، درست نیست.
با آرنج بهار را کنار زد و به سمت آشپزخانه رفت.
- سلام. چه بوهای خوبی میاد.

romangram.com | @romangram_com