#باورم_شکست_پارت_357
بهار هم شانه به شانه ی یلدا به آستانه در رسید و سلام داد.
سلامشان را گرم جواب دادند و آرزو خود را به مونس نزدیک کرد. خوب می دانست چه کند، اعجوبه ای بود .
- مونس جون، چرا شما؟
- کار برای شما هم کنار گذاشتم.
- چی بهتر از خدمت برای حضرت.
نگاه ریز مونس ،لبخندش را کش آورد و دستش را دور گردن مونس حلقه کرد.
- خان جون بد می گم ؟ دستور بفرمایید من و بهار در خدمتیم.
پس بهار این نازنین دختر بود، معقول و آرام. همین چند دقیقه کافی بود تا بتوانی کشف رمزش کنی و تا ته قصه اش را بفهمی.
- راحت باشید مادر. نامحرم خونه نداریم.
- ای وای، محمود خان نیستند.
دستش را گرفت و از آشپزخانه به بیرون برد. این دختر زیادی راحت بود. خدا کند یک امروز آرام بگیرد و هنرنمایی هایش را کنار بگذارد و گرنه ممکن بود بهار طفلک هم با چوپش رانده شود و امیر حسین شوکت ،پایش به آن اتاق و صندلی نرسد.
romangram.com | @romangram_com