#باورم_شکست_پارت_355
- این سوغاتی یک چیزیش میشه.
- باز شروع نکن لطفاً. من خرید دارم و دیرم شده.
- باشه یلدا خانم. یک روزی این روزها رو یادت میارم؛ حالا فرار کن.
توجهی به تهدیدش نکرد و خداحافظی کرد و از دانشگاه بیرون زد.
- این هم خرید های شما خان جون.
- دستت درد نکنه مادر؛ بذارشون تو اتاق.
- من برم بقیه رو هم از تو ماشین بیارم.
بیرون رفت و ذهنش پی مهمانی فرداکشیده شد. امیدواربود که بتواند کاری پیش ببرد.
این هفته هم که درست و حسابی دانشگاه نرفته بود. دو جلسه کلاس استاد طاهری و یک جلسه از کلاس استاد محتشم غیبت داشت.
سوغاتی فرنگ هم که این روزها سخت گیرتر شده بود. آخر هم نفهمید علت عصبانیش چه بود. اصلاً نفهمید چه شد که حشمتی را مورد غضب قرار داد. بیچاره یک سؤال کرده بود دیگر. هرچند خوشایند خودش هم نبود اما...
کلاسهای هفته ی آینده که پر پر می شد به خاطر سفر مشهد. عجب علم اندوزی جانانه ای.
- سلام . یلدا در رو باز کن.
romangram.com | @romangram_com