#باورم_شکست_پارت_311
- حاج آقا بفهمند من با چه رویی سر بلند کنم.
- اختیار دارید. من خودم با ایشون هماهنگ می کنم.
- امکان نداره.
- راننده منتظر هستند. دفعه ی بعد خدمت میرسم.
- قدم هر دو بار روی چشم. بفرمایید.
انگشتش را گوشه لبش کشید و نگاهی به راننده ی منتظر انداخت. راهی جز قبول کردن باقی نمانده بود. پس قبول کرد و با امیری به سمت خانه اش همراه شد و چند ساعتی را در خانه ی امیری سپری کرد.
تمام مسیر برگشت ، چشمهایش را بسته بود و موزیک بی کلام در گوشش طنین انداز بود.
- رسیدیم آقای مهندس.
- ممنون از لطفتون. ببخشید ، خیلی خسته شدید.
- اختیار دارید قربان؛ استفاده کردیم.
از ماشین پیاده شد و به سمت ورودی هتل رفت. روز خسته کننده ای بود. آخر وقت زنگ می زد و گزارش کار می داد. حالا فقط کمی، فقط کمی سکوت می خواست.
استراحت کوتاهی که کرده بود مفید واقع شده بود و خستگی را از تنش بیرون برده بود. ساعت از ده گذشته بود. بهتر بود زنگ می زد و کار را تمام می کرد.
romangram.com | @romangram_com