#باورم_شکست_پارت_305

- دایی؟! خوبی؟
از خیال به دنیای فهیمه نبود و جهنمی اش پرتاب شد . اثری از آثار فهیمه نبود و رو برویش یلدا نشسته بود.

- ببخشید دایی، چیزی گفتی؟
- دایی شما حالت خوب نیست.
- خوبم دایی. خاطرات کمی سماجت می کنند و رها نمی کنند.
نفس آه مانندش را بیرون داد و لیوان شربت آلبالوی خوش رنگ را به دست یلدا داد.

- چه خوش خیالم من؟
- چرا؟
- گفتم الان میرم روسری می بندم سرم و یک خروار ظرف می شورم و گردگیری و جارو کشی دارم.
- کم لطفی کردی دختر جان.
شانه ای بالا انداخت و جرعه ای از شربت خوش رنگش را نوشید.
ظرفهای غذا را جابجا کرد و آنها را در یخچال گذاشت. ظرفها را شست و موقع بستن در یخچال متوجه سبد دارو بالای یخچال شد.

romangram.com | @romangram_com