#باورم_شکست_پارت_304
- دایی، من چیزی نمی خورم، زحمت نکشید.
- خشک و خالی که نمیشه، الان میام.
زیادی تکیده شده بود دیگر. از آن دایی فهیم که او را قلم دوش می کرد ،این هیبت آزار دهنده بود.
سینی را روی میز گذاشت و خودش روبرویش نشست. نگاهش کرد و فهیمه به آنی در برابر چشمانش پر رنگ شد.
- داداش ... داداش...
- چی شده فهیمه خان.
- مامان میگه شب زودتر بیا خونه مهمان داریم.
- چشم خانم ،به روی چشم.
- مراقب خودت باش خان داداش.
- برو داخل بچه جان.
رفتنش را تماشا کرد. خواهرش بود و انیسش. دوستش داشت بیشتر از جانش.
romangram.com | @romangram_com