#باورم_شکست_پارت_303
- خوش آمدی عزیزم، منتظرم.
گوشی را روی میز سُر داد و دستی به موهایش کشید. خانه ی همیشه در سکوتش مرتب بود و احتیاج به کاری نبود. یک پذیرایی می ماند دیگر.
به سمت اتاقش رفت تا سر و سامانی به ظاهرش بدهد و از این آشفتگی نجات پیدا کند. جلوی آیینه که ایستاد زاری حالش حالش را بدتر کرد. به کجا رسیده بود؟ از آن فهیم دیگر چیزی نمانده بود.
آهی کشید و از اتاق بیرون رفت.
- سلام بر بهترین دایی دنیا.
زهرخندی روی لبش نشست و دستی روی شانه اش گذاشت و به داخل هدایتش کرد.
ظرف های غذا را روی کانتر آشپزخانه گذاشت و به سمت مبلمان شیک مخملی رفت و...
- چرا زحمت کشیدی؟ چی شد یادی از من کردی؟
- من همیشه به یاد شما هستم.
- زنده باشی خانم.
- درس ها رو باید تنبیه کنم.
لبخندی روی لبش نشست و کف دست هایش را روی زانویش گذاشت تا از جا بلند شود.
romangram.com | @romangram_com