#باورم_شکست_پارت_302

چمدان را به دست راننده ی آژانس سپرد و سوار شد. تا فرودگاه چشمهایش را بست و به موزیکی که از دستگاه پخش می شد گوش سپرد.
حالش خوب بود و نبود. از این عادتها نداشت. یلدا، هرجا سرک می کشید نقش این دختر هم بود. ساحره بود و سحرش کرده بود؟
سری تکان داد و افکار مالیخولیایی را از خود دور کرد. رسماً هذیان می گفت. حواسش را به کلمات داد تا شاید کمکی کند و افکارش را مسیر دهد.
تمام مدت پرواز ذهنش درگیر حال دگرگون برادرش بود ، که از کافه رفته بود . دل گیر کرده بود؟ عاشق شده بود؟ کاش مانده و توضیح می داد. روزنامه را برداشت تا کمی افکارش را متمرکز کند.

- مامان ، من همین الان رسیدم.
- پروازت راحت بود ؟
- بله . من دارم میرم هتل، شما کاری نداری؟
- نه مامان جان. مراقب خودت باش.
"چشم" ی گفت و چمدان را به دنبال خود کشید و از فرودگاه بیرون رفت.
*****************
- سلام دایی. خونه هستین؟
- سلام یلدا جان، آ... آره خونه هستم.
- باشه، پس من دارم میام پیشتون.

romangram.com | @romangram_com