#باورم_شکست_پارت_300
انگار همین دیروز بود که کاسه ی انار گلپر زده از دست فهیمه افتاد و هر دانه اش به سمتی رفت.
انگار همین دیروز بود که از استرس جان فهیمه و آمدن دخترکش ،آرام و قرار از تن علی اش رفته بود.
انگار همین دیروز بود که عاجزانه التماس کرده بود هر دو سلامت از آن اتاق بیرون بیایند.
انگار همین دیروز بود که پرستار آمده بود و مژده ی آمدنش را داده بود و مژدگانی گرفته بود.
انگار همین دیروز بود که علی با دیدنش به عرش خدا رفت و خانه اش روزی دار شد.
انگار همین دیروز بود که محکم گفته بود یلدا و یلدا شده بود چشم چراغ خانه.
اولین قدم ،اولین کلام، اولین های بسیار داشت مثل هر کسی اما یک دانه و دردانه بود و اولین هایش پر رنگ تر.
امروز خانمی شده بود و یارشان بود. تفاوت سنی اشان باعث نشده بود از هم دور شوند. عصای دست بود و محرم اسرار.
این دختر خود زندگی بود برایشان.
- به چی فکر می کنی مه لقا خانم؟
چشمان خندان محمود، خنده ای به لبش آورد .
- داشتم یلدا رو مرور می کردم.
romangram.com | @romangram_com