#باورم_شکست_پارت_299
- توکل به خدا...
نگاه که می کرد ،قضیه آنچنان هم ساده نبود. اما خب مرد جا زدن هم نبود. حالا که نیت کرده بود تا اجابت پیش می رفت.
- تا ده روز دیگه ببینیم چی پیش میاد.
- بعدش هم بریم مشهد که من دارم بی تاب میشم.
- به امید خدا اون هم محقق میشه. آقا طلبیده.
- و من چه ارادت جانانه ای به این آقا دارم.
سرش را روی پای خان جون گذاشت و کمند موهایش را به دستش سپرد. دستی که موهایش را به بازی گرفته بود را می شناخت. نه از جنس مادی که به معنویت می شناخت. دست حامی... دست پناه...
دستش را گرفته بود، از زمین بلندش کرده بود، پشت کمرش گذاشته بودو راهی اش کرده بود و ....
از جا بلند شد و بوسه ای پشت دستش نشاند، مادرش بود دیگر.
- من برم بخوابم . شبتون بخیر.
"شب بخیر" ی جوابش داد و رفتنش را تماشا کرد. زود بزرگ شده بود . چشم بر هم زدنی می مانست.
انگار همین دیروز بود که میان فال حافظ خواندن محمود، جیغ فهمیه گوش همه را خراشید.
romangram.com | @romangram_com