#باورم_شکست_پارت_294

- آخر پاییز داداش، آخر پاییز.
در نهایت خونسردی به سمت داخل رفت . لعنت به این اسم... معنی این نصفه نیمه ها را نمی فهمید. مگر سؤال امتحانی بود و باید نقطه چین را پر می کرد.
نفس خسته وکلافه اش را بیرون داد و به سمت رستوران رفت.

- سلام. ممنون که آمدید.
- معلومه که میایم. هر صد سال یک بار از این اتفاقات میفته.
- بله، شما صحیح می فرمایید.
صندلی را عقب کشید و نشست. اهمیتی به نگاه های ریز امیرآرمان نداد و مشغول حرف زدن با سعید خان شد.
سعید می گفت و ذهن افسار گسیخته اش در پی سؤالش بود که بی جواب مانده بود.
حاضر بود قسم بخورد نیمی از حرف های اطرافیان را متوجه نمی شد و اینکه قسم خورده بود امیرآرمان را چنان سر جایش بنشاند که دیگر بازی در نیاورد.
- مبارک باشه خاله. ان شاء الله شام عروسیت.
- ممنون خاله. نوش جان.
- شنیدم داری میری سفر.
- به امید خدا، هم سفر هم کار.

romangram.com | @romangram_com