#باورم_شکست_پارت_289


- آرزو متوجه هستی؟
- البته که متوجه هستم . حالا بفرمایید که سرد شد، بعداً صحبت می کنیم.
نگاه گیج بهار را که دید، ترجیح داد سکوت کند . در هر حال که حرف زدن فایده ای نداشت.

- من برم حساب کنم که بریم.
- باشه ، زود بیا.
- صف برنج که نیست، میام دیگه.
امان از حاضر جوابی اش؛ رحم نمی کرد و می تاخت.
خرید هایش را دست به دست می کرد که دست بهار روی دستش نشست و سر به سمت اشاره ی بهار برگرداند و دستش از حرکت ایستاد. آنجا چه می کرد؟!
چیزی گفت و چیزی شنید و بعد هم در کمال راحتی و لبخند به لب به سمتشان آمد.

- چی شده؟چرا خیره شدین به من؟
بی خیالی آرزو و لبخند مرموز روی لب امیرآرمان محتشم که از همین فاصله هم می شد دید ،عجیب نبود؟ بود دیگر.

romangram.com | @romangram_com