#باورم_شکست_پارت_288
تمام مدت بیخود مابین این دو نفر ایستاده بود که چه؟ سری برایش تکان داد و سر جایش نشست.
- وای یلدا دیدی؟ هزار الله اکبر این دو برادر...
- آرزو، کافی نیست؟
با آوردن سفارششان ،سکوت کوتاهی ایجاد شد. سفارششان که روی میز قرار گرفت ،سؤالات آرزو شروع شد.
- جالب شد ؛ این یکی محتشم تو رو از کجا میشناسه؟
- با پدر جون همسفر بودند. منم تو فرودگاه متوجه شدم.
- آها، بعد چرا نگفتی؟
یا ارحم الراحمین.... حالا باید استنطاق می شد؟
- موضوع چندان مهمی نبود.
- تو به این یال و کوپال میگی غیر مهم.
با چشم گرد شده نگاهش کرد. خدایای بزرگ، این دختر دیوانه شده بود؟
romangram.com | @romangram_com