#باورم_شکست_پارت_287

صدای خنده ی ریز آرزو و بهار سرش را به سمت آنها چرخاند.
- سلام خانم های محترم. من افتخار آشنایی با چه کسانی را دارم؟
- ایشون خانم احمدی دوستم و هم دانشگاهی من و ایشون خانم محمدی دختر خاله ی ایشون.
- به به، چه احمد و محمدی شد.
خنده ی نسبتاً بلند آرزو سرش را برگرداند و تیز نگاهش کرد. این دختر کی می توانست خود دار باشد را نمی دانست.

- من آرزو احمدی و ایشون بهار محمدی.
- خیلی خوشوقتم از آشنایی باهاتون خانمها. بنده هم امیرآرمان محتشم.
- وای خدای من، شما برادر استاد محتشم هستید.
خب ،خدا خوب در و تخته را با هم جور می کرد. یکی این می گفت یکی آن. انگار نه انگار که بار اول بود همدیگر را می دیدند. آخر خود سوغاتی چه ذوقی داشت که برادرش وای کش دار داشته باشد.

- بله ، درسته .
- چه خوب، خیلی خوشحال شدم از آشناییتون.
- بنده هم. مزاحمتون نمیشم بفرمایید.

romangram.com | @romangram_com