#باورم_شکست_پارت_290


- سر میز آقای محتشم چه خبر بود؟
- آقای محتشم؟ امیر آرمان رو میگی؟
آرزو خشم آلود، یلدا خنده اش را کش داد و دستشان را گرفت و از کافی شاپ بیرون برد.

- صبر کن آرزو، گمان می کنم از حد...
- ای بابا، من رفتم حساب کنم، گفتند حساب شده و آقای محتشم رو نشون دادند.
- ایشون چرا؟
- والا من هم نمی دونم، در هر حال من رفتم سر میز ایشون تا تشکر کنم.
دیروز و امروز لطف این دو برادر زیادی شامل حالشان شده بود. دیروز امیرآراد و امروز امیرآرمان. خدا فردا را بخیر کند اگر سر و کله ی پدرشان پیدا نشود. دخترها را رساند و به سمت خانه رفت.
خیابان های شلوغ شهر ،ذهن خسته و درگیر را خسته تر می کند. دلش خانه را می خواست. بیرون را تا یک ساعتی تاب می آورد. بعد از آن دلش پر می زد برای خانه.
چراغ های روشن خانه را که دید ،نفسی آزاد کرد و به سمت خانه قدم تند کرد.

- سلام و شب بخیر.

romangram.com | @romangram_com