#باورم_شکست_پارت_285
یک سره حرف می زد و تبصره و قانون ردیف می کرد . وکالت می خواند موفق تر بود. خدا به فریاد برسد، اگر سوزنش گیر می کرد.
- باشه آرزو جان، شب شد دیگه.
نگاهش را در حلقه چرخاند و سرش را کج کرد .
- می دونید شما دوتا اصلاً علم کلام ندارید؟
- علم کلام چیه؟
- بذارید من به مسؤول ثبت سفارش، سفارش بدم می گم بهتون.
ذهنش به سمت لغات ریز و درست آرزو رفت. به امید خدا چند وقت دیگر فرهنگ لغت بیرون می داد. آن هم جامع تر از دهخدا و عمید. خنده اش را پنهان کرد ، اگرنه چند دقیقه ای هم به توضیح این موضوع و دفاعیه ی آرزو می گذشت.
دستش را روی میز چوبی و خوش تراش کشید. خطوط نامفهوم ذهنش را روی میز پیاده کرد؛ بود و نبود انگار، می شنید و نمی شنید.
- سلام
تکانی خورد و سرش را به سمت آرزو برگرداند. با اشاره ی چشم، سمت مخالفش را نشان داد و ضربه ای به پایش زد.
سرش را با تأخیر چرخاند و با دیدنش ،صاف سر جایش نشست.
romangram.com | @romangram_com