#باورم_شکست_پارت_283

- خان جون من دارم میرم.
- زود برگرد . خرید منم یادت نره.
- چشم، خیالتون راحت.
"خداحافظی" کرد و بیرون رفت.

تا از ترافیک سنگین نجات پیدا کند، یک ساعتی از وقتش هدر رفت. ماشین را پارک کرد و پیاده شد.
گوشی اش را از کیفش بیرون آورد و شماره گرفت.

- آرزو کجا هستید؟
- داخل پاساژ، روبروی مغازه ی روسری فروشی ایستادیم.
- باشه ، الان میام.
گوشی را درون کیفش گذاشت و به طرف پاساژ رفت.

دخترها را که دید دستی برایشان تکان داد و به سمتشان رفت.

romangram.com | @romangram_com