#باورم_شکست_پارت_282

- مطمئنی مادر جون.
- البته که مطمئنم.
نفس راحتی که آزاد شد ،لبخندی روی لبش نشاند. دلنگرانی های ریز خان جون هم عالمی داشت. بودنشان دنیایی می ارزید. هیچ وقت متوجه ی تفاوت سنی اشان نمی شد. کنارشان دنیا را داشت و شاکر بود.

- خان جون، تا مولودی راهی نمونده.
- بله، راهی نمونده.
- پس من تاریخ دقیق رو میگم به آرزو.
- باشه مادر جون.
ای کاش پروژه اش با موفقیت به اتمام می رسید و این دو کبوتر را به خانه اشان می فرستاد. از فکر این موضوع خنده اش بالا رفت ، سر مونس و خان جون به سمتش چرخید و ...

- یلدا خوبی ان شاء الله؟
- خوبم، چطور؟
سری به علامت هیچ تکان داد و ریز نگاهش کرد. مونس نبود اگر قصه ی مولودی و خنده ی این بچه را در نمی آورد. زیادی مشکوک بود دیگر.


romangram.com | @romangram_com