#باورم_شکست_پارت_276
دستش را آزاد کرد و از روی صندلی بلند شد. تابان، یلدا تابان... باید می فهمید. لبخندی مرموز روی لبش نشست.
گویی راه رسیدن به جوابش را یافته بود.
امیرآرمان...
وارد شرکت شد و سلامی به منشی کرد و وارد اتاقش شد.
کتش را آویزان کرد و پشت میز نشست. چند کار ریزه و خرده داشت که قبل از رفتن باید درست انجام می داد.
ضربه ای به در خورد و باز شد.
- سلام مهندس، روز بخیر.
- سلام آقای اسدی. ممنون.
- نوش جان.
این پا و آن پا کردنش یعنی حرف دارم.
- پسر برادرتون تشریف آوردند.
romangram.com | @romangram_com