#باورم_شکست_پارت_275

- مگه میشه من یادم بره؟
- خیلی زود گذشت.
- امیر ارسلان من نگرانم.
- نگران چی؟ آینده؟
- ما اصلاً این خانواده رو نمی شناسیم.
- نرگس خانم؟!کدوم خانواده ،چی میگی؟ خبری نیست عزیز من
- باشه، اما من مطمئن هستم یک خبرهایی هست.
او تابان را دیده بود و نرگس تا ته ماجرا را؟! اصلاً از کجا این حرف ها را در می آورد؟ دخترک دانشجو که معلوم نبود اصلاً در زندگی اش کسی هست یا نیست ،در خیال نرگس عروس این خانه شده بود؟ حیرت انگیز بود.

- صبور باش. بدون تأمل و تفکر حرفی به امیرآراد نزن.
نگاهش را تابی داد و توبیخ گرانه نگاهش کرد.
- من اگر می خواستم حرفی بزنم به نظرت اون موقع زبونم را کجا امانت گذاشته بودم؟
- می دونم شما عاقلی. این ثابت شده ست، اما ممکنه به خاطر امیرآراد یک لحظه حرفی بزنی که جبران ناپذیر باشه. می شناسی پسرت رو که؟...
- نگران نباش، باید سر در بیارم.

romangram.com | @romangram_com