#باورم_شکست_پارت_274
خداحافظی کرد و از پشت میز بلند شد.
- نرگس، ساکت بودی؟
- امیر ارسلان... گمان کنم کم کم دارم عروس دار می شم.
خب، انگار هر دو فکرشان مشغول تابان ها بود .
- قرار شد برای ساخت مدرسه و درمانگاه کمک کنه، عروس دار شدن شما از کجا نمودار شد؟
- حس مادرانه.
دستش را گرفت و نگاهش کرد. انگار همین دیروز بود که با اصرار پدرش پای در خانه ای گذاشته بود که ذره ای رغبت به این کار نداشت و قرار بود کاری انجام خواهد دهد که آن روزها گمان می کرد تا آخر عمر خودش را شماتت خواهد کرد. به راستی که آدمی از یک لحظه ی دیگرش بی خبر است.
نرگس را که اولین بار دید ،دلش نه به لرزه افتاد و نه حتی دلش خواست بار دیگر ببیندش. اجبار مرگش بود و او عادت به این اجبار ها نداشت. تنها اجبار زندگیش نرگس بود ؛ عجب اجبار شیرینی. اجبار غالب شد بر منطق و خشت زندگیش را بنیان گذاشت. چشم که باز کرد ،نرگس عروس خانه اش شده بود.
منطق و منطق. حرفش یک کلام بود. اما وقتی منطق را کنار احساس نشاند ،معجونی ساخت که حاصلش شد این زندگی، این خانه و این دل.
حالا، بعد از آن اجبار شیرین ، اینجا روبرویش نشسته بود و از حس مادرانه اش می گفت.
- یادته روزی که امیرآراد به دنیا اومد؟
romangram.com | @romangram_com