#باورم_شکست_پارت_272
قلباً از کارش راضی بود. هر چند عادت به مداخله در امور خصوصی دیگران را نداشت؛ اما این یک بار را به خودش سور داد تا هم خیال خودش را راحت کند هم تابان کوچک را.
با خودش که رودربایستی نداشت. از این مدل حرکات در قاموسش جای نداشت، حالا چرا این بار به این روش عمل کرده بود را هم می دانست ،هم نمیدانست.
یلدا ... یلدا... یلدا...
جواب حاضر بود و متکی به خود. مؤدب بود ،اما محکم از حقش دفاع می کرد.
سخنرانی اش لبخندی کم رنگ روی لبش نشاند . این دختر خانم خیلی چیزها شنیده بود ،اما لمس واقعیت های زشت جامعه ...
"خدا نکند"ی که بر زبانش از تجربه نکردن اتفاقات شوم نشست، چشمان خودش را گرد تر از هر شنونده ی احتمالی کرد.
زیادی ذهنش درگیر شده بود؟ حاضر بود قسم بخورد تا به حال این اندازه ذهنش درگیر موجودی از جنس لطیف نشده بود. حالا ....
در جایش تکانی خورد و به پهلو دراز کشید و باز هم یلدا بود که خود نمایی می کرد.
چشمهایش مشخصه ی خاص صورتش بود و اگر در گردابش می افتادی به سختی پا بیرون می گذاشتی. چشمهایش را بست و طرح صورت دخترک ،باز هم نقشش را حک کرد. اما خسته تر از آن بود که به پرنده خیالی ذهنش پر و بال دهد، پس یلدا را پشت پلکش نگه داد و خود را به خواب سپرد.
فردا روز دیگری خواهد بود.
- امروز میری برای بستن قرارداد؟
فنجان را پایین آورد و "بله " ای گفت. قرارداد را که می بست با فراغ بال به سفر می رفت و بعد از آن بود که کارها سرش می ریختند و فرصت نفس کشیدن هم نداشت.
romangram.com | @romangram_com