#باورم_شکست_پارت_271

- من ارادتمندم. بفرمایید که شام سرد شد.
صدای قاشق و چنگال و البته صدای رسای امیرآرمان ،سکوت فضا را می شکست و گاهی لبخندی همراه با لقمه ای فرو داده می شد.

تشکری کرد و صندلی را عقب کشید. همراه با بقیه به سمت دیگر سالن رفت. بحث ها کم کم داغ شد و کار به بازار و بورس و ارز رسید. هر کسی به نوبه خود اظهار نظری می کرد و گاهاً راهنمایی .
شب از نیمه گذشته بود که مهمانشان عزم رفتن کرد و پیشقدم در رساندن همسر آینده به آپارتمانش شد.
ساعتش را نگاهی انداخت و با گفتن شب بخیری به سمت بالا رفت.
تن خسته اش که به تخت رسید، آخی گفت و دستانش را بالای سرش کشید تا خستگی امروز و امشب را از تن بیرون کند.

دست هایش را زیر سر قفل کرد و به سقف تاریک خیره شد. چهره ی آرام یلدا در کسری از صد ثانیه مقابل چشمانش نقش بست.
در پس چهره ی آرامش روحیه ای مبارز بود که به راحتی می توانست پنهانش کند. یلدا تابان...
سیاهی یلدا در نورانی بودن تابان، تضاد زیبایی ایجاد کرده بود. در آن واحد می شد به چندین صفت خواندش.
دمی نسیم و دمی طوفان. دمی آرام و دمی نا آرام... دمی ناصح و دمی شنونده....
ابروهای در هم پیچیده اش را خوب به خاطر داشت. دلیل آن اخم متصل و لاینقطع هر چه بود،خوشایند نبود.
مطمئناً اگر اجازه می داد ،حق جوانک آلاگارسون را کف دستش میگذاشت؛ اما یک لحظه و در یک تصمیم آنی اجازه ی این کار را نداد و رأساً اقدام کرد.

romangram.com | @romangram_com