#باورم_شکست_پارت_265

- شما این طور تصور کن.
قدم های محکمش را به سمتش کشاند و با باز کردن دستش ،یلدا و آرزو را به سمت بیرون هدایت کرد.
محکم کنارش قدم بر میداشت و این همه نزدیکی کمی معذبش کرده بود. بوی تلخ هم که حسابی خودنمایی می کرد و تنفس را در این وانسفا سخت تر کرده بود. خنده های ریز آرزو را هم که فاکتور گرفت و از کنارش گذشت و گرنه معلوم نبود چه اتفاقی خواهد افتاد.

- ممنون استاد . اما اگر اجازه داده بودید من جوابشون رو می دادم.
خشم وجودش را در مشتش جمع کرد، اما با چهره ای خونسرد خیره نگاهش کرد. جسارت هم باید به خصوصیاتش اضافه می کرد. مؤدبانه خودش را به رخ می کشید. همین مانده بود که تذکر بگیرد.

- با لحنی که ایشون صحبت می کرد هر جوابی می دادید قطعاً این بحث ادامه پیدا می کرد.
- البته که شما صحیح می فرمایید، ولی...
- وقتی اعتقاد دارید صحیح عرض کردم ،ولی و امایی باقی نمی مونه.
خب ، حرف حساب جواب نداشت پس محترمانه سکوت کرد و تا رسیدن به ماشین که با همراهی سوغاتی بود، صدایش در نیامد.
- در هر حال لطف کردید استاد . اما.. ام...
- چیزی شده؟
- میخواستم بگم همیشه آقایون کنار خانمها وجود ندارند که چتر حمایتی باشند، پس بهتره ما خانمها بتونیم از خودمون مراقبت کنیم.

romangram.com | @romangram_com