#باورم_شکست_پارت_264

با این رخت و لباس چگونه از مقابل حراست گذشته بود را نمی دانست، اما این موضوع در حال حاضرکمترین اهمیت را داشت.
دست آرزو را گرفت تا از آنجا دور شود، قدم برنداشته بود که...

- کجا مادر بزرگ، داشتین می گفتین؟
- مادر بزرگتون قطعاً راهنمای خوبی برای مادر یا پدرتون نبوده.
بوی تلخ زیر بینیش نشست؛ خودش بود.

- سلام استاد . مگه شما مادر بزرگ ما رو می شناسید
- خود شما معرفیشون کردید.
خنده ی آرزو که به هوا رفت ،ضربه ای ریز نوش جان کرد و ساکت شد.

- متوجه نمیشم استاد، من؟
- کمی تأمل و تفکر.
- کلاس فلسفه ست؟

romangram.com | @romangram_com