#باورم_شکست_پارت_260

استاد کش دار حشمتی ناشی از شوک شدنش از تیری که به سنگ خورده بود ،خنده ی کلاس را بالا برد به غیر از یلدا تابان.
زیادی مبادی آداب بود و این یک امتیاز بود. این که می توانست کنترل کند، به خودی خود یک امتیاز بود. همیشه با کسانی که بی هوا و نا بجا در میان کلام دیگران ورود می کردند مشکل داشت.
این دختر در عین سکوت، مغرور نبود و تمام حرکاتش حساب شده بود. از آخرین دیدارشان در شرکت فقط سکوت نصیبش شده بود، اما سکوتی ذاتی.
دانشگاه هم با این فضای شلوغ و محرکش گویی نتوانسته بود تغییری ایجاد کند. از نوع رفتار تابان بزرگ هم نمی شد گفت در زمره ی افرادی است که سخت گیرانه رفتار کند و محدویت ایجاد کند. هر چه بود از پایه و اساس بود و حال اینکه ذاتاً هم انسانی آرام به نظر می رسید.
چهره اش بیشتر از زیبایی ملاحت و آرامش داشت. آرامشی خاص، که انگار مختص خودش بود.آرامشش را دوست داشت. یلدا می توانست به خنکای نسیم بر کویر باشد .
چشم هایش را بر هم فشرد و از خیال دخترک بیرون آمد. خنکای نسیم؟ یلدا؟ نه این که نباشد، اما ذهنش به کجا سفر کرده بود؟ سرزمینی که یگانه موجودش یلدا بود؟
جای امیر آرمان خالی. باد به گوشش می رساند تا دنیا دنیا بود دست از سرش بر نمی داشت. کیفش را برداشت و بیرون رفت.

- ما شاء الله...
گنگ نگاهش کرد .

- سوغاتی رو می گم.
- مثل همیشه بود دیگه.
- خدای بزرگ. من چشمام مشکل نداره خدایی ناکرده ،ولی امروز به چشم برادری چیزی متفاوت بود.

romangram.com | @romangram_com