#باورم_شکست_پارت_259
- چشم جناب مهندس.
خداحافظی کرد و از شرکت بیرون رفت. یک ساعتی راه داشت و بعد هم کلاس و امان از حشمتی جوان و مزه پرانی هایش.
- سلام استاد.
- سلام جناب حشمتی.
به طرف ساختمان به راه افتاد که حشمتی خود را او رساند و هم قدمش شد. در سکوت به راهش ادامه داد و به سمت کلاس رفت.
بعد از حشمتی وارد شد و سلامی داد و به سمت جایگاهش رفت.
- غیبتی؟
- همه حی و حاضر استاد.
حشمتی و مزه پرانی هایش هم در برابرش کوتاه می آمدند و سکوت اختیار می کردند. حالا جذبه اش بود یا نوع تدریسش ، خدا می دانست. چه کسی می دانست شاید هر دو با هم.
- خسته نباشید.
- استاد؟!
romangram.com | @romangram_com