#باورم_شکست_پارت_258
- والا جناب مهندس، پسر برادر من تازه لیسانسش رو گرفته. ماشاء الله با کمالاته.
لبخندش از تشبیه اسدی را پشت لب هایش نگه داشت و منتظر ادامه ی حرفش ماند.
- لیسانس حسابداری داره. دیدم حالا که کسی رو ندارید برای این کار، احمد... ام ...یعنی پسر برادرم.
خیسی پیشانیش را با دستمال کاغذی مچاله شده ناشی از اضطرابش پاک نکرده بود که صدای امیرآراد از برزخ نجاتش داد.
- بهشون بگو فردا تشریف بیارند اینجا تا با هم یک صحبتی داشته باشیم.
- خدا خیرتون بده مهندس.
"خواهش می کنم" ی گفت و فنجانش را برداشت. نوشیدن اولین جرعه از چای خوش عطر اسدی همزمان شد با اولین قدمش برای خروج.
دستش را در جیب شلوارش فرو برد و به تماشای شهر ایستاد. سرما هم کم کم رخ می نمود و تنه ای به خنکی می زد.
شاید امسال برف زود هنگام در راه باشد. تمام این محاسبات لازم بود تا کارهایش را با برنامه ریزی بهتری پیش برد تا دچار مشکل نشود.
کت و شال گردنش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
- خانم، لطفاً قرار فردا ظهر رو کنسل کنید .
romangram.com | @romangram_com