#باورم_شکست_پارت_257

- جناب مهندس، چای آوردم.
- دست شما درد نکنه، گمانم لازم داشتم.
- آقا شما خیلی کار می کنید. خدایی نکرده ممکنه مریض بشی.
- محبت دارید آقای اسدی، ولی کار رو باید انجام داد وگرنه کار بندگان خدا عقب میفته.
سری در تأیید حرفش تکان داد و و دستی پشت گردنش کشید. گیر افتاده بود بین گفتن و نگفتن. من من کنان کلمات را در ذهنش پشت سر هم ردیف می کرد و باز هم پشیمان از گفتن به سکوتش ادامه می داد.

- چیزی شده آقای اسدی؟
- چی... چیز ... چیز مهمی نیست.
موشکافانه نگاهش کرد . چیزی بود اما چرا بیان نمی کرد؟ منتظر نگاهش کرد

- والا... حقیقتش یک درخواستی داشتم ازتون.
- بفرمایید ، می شنوم.
خدا خیری بدهد به احمد که این لقمه را برایش گرفت. چطور می گفت آخر؟


romangram.com | @romangram_com