#باورم_شکست_پارت_256

- سلام خانم امیدی. صبح بخیر.
- خانم امیدی؟
- گمان نمی کنم لازم باشه بحث تکراری انجام بدیم.
- خیلی سر سختی، اما...
در آسانسور که باز شد ،دستش را به نشانه ی تعارف دراز کرد و بعد از شیدا از اتاقک آسانسور بیرون آمد.
احترام در اولویت بود ، اما انگار باید بعضی ها را جور دیگری تفهیم موضوع کرد.
سلام منشی تازه کارش را پاسخ داد و در برابر بهت شیدا نسبت به بی توجهی اش به سمت اتاقش رفت. کیفش را کنار میز گذاشت و به سمت پنجره رفت.
شهر شلوغ زیر پایش خیال آرامش نداشت. هر روز شلوغ تر از روز قبل می شد. عده ای هدفمند و عده ای بی هدف .
شال گردنش را از دور گردنش باز کرد و کت جیرقهوه ای رنگش را از تنش درآورد و هر دو را آویزان کرد و پشت میزش نشست.
زدن طرح اولیه، مدرسه و درمانگاه می توانست حس خوبی داشته باشد. چیزی متفاوت برای مردمانی متفاوت.
قلم روی کاغذ در رفت و آمد بود و طرحی می زد از جنس خدمت . خدمت به مردمی که کمی رفاه می توانست زندگی اشان را متحول کند.
مدرسه ی روبه رویش می توانست امیدی در دل اهالی روستا روشن کند و آینده ای بسازد در خور. باید از جایی شروع کرد تا به تعالی رسید.
ضربه ی فرود آمده به در از فکر بیرون کشاندش و "بفرماییدی" گفت .


romangram.com | @romangram_com