#باورم_شکست_پارت_253
چراغ را روشن کرد و در را پشت سرش بست. بیست و نه دقیقه از عمر شنبه ی نازنین سپری شده بود و او هنوز بیدار بود.
خواب از چشمهایش فرار کرده بود و خیال بازگشت نداشت. تازگی ها چموش شده بود و نافرمانی اش بیشتر. باید تدبیری می اندیشید.
کلاس های فردا را مرور کرد و به سدِ استاد طاهری و سوغاتی برخورد کرد. شنبه جان سر ناسازگاری داشت انگار. اول هفته و دانشگاه یک طرف، این دو نفر یک طرف ؛علی الخصوص سوغات فرنگ. سری به تأسف تکان داد. آخر این کلمه یک جا کار دستش می داد. حالا کجا را نمی دانست. تقصیر آرزو بود دیگر.
کمندی به گردن خواب انداخت و با نهایت احترام مسیرش را به سمت چشمهایش هدایت کرد. خواب نازنین هم کم کم دست از لج بازی برداشت و آرام گرفت و رام شد. دنیای خودش را با دست و دلبازی تقدیم کرد و یلدا را در خود ربود.
**********
- امیرآراد امروز دانشگاهی؟
- آره. بعد از ظهر کلاس دارم.
- چه خبر از خانم امیدی؟
شنبه، صبح علی الطلوع احساس با مزه بودن به انسان دست بدهد تا خود جمعه باید تحمل کرد و این سیری بود لاینفک. این چرخه صبح شنبه شروع می شد و هرگز هم تمام نمی شد. بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و تکه ای از نان را برداشت.
- مگه کارمند تو نیست؟
- کارمندای من آمار لحظه به لحظه به من نمیدن.
- صحبت می کنم باهاشون.
- با کی؟ در چه موردی؟
romangram.com | @romangram_com