#باورم_شکست_پارت_248
- خاله بعد از چند سال...
امیرآرمان هشدار گونه ی مخابره شده را دریافت کرد و سکوتش همراه شد با خنده ی جمع.
- خوب هستین شما؟ امروز که مشکلی نبود.
- سلام مامان، نه چه مشکلی؟
- خیلی هم خوب. امیر آراد خان شما خوبی؟
"بله " ای گفت و نگاهش کرد، خوشحالی از چهره اش هویدا بود.
- سعید ، پسرها رو دیدی؟
- معلومه که نه... ایشون فقط رخ یار رو می بینند.
- امیر آرمان اذیت کردی نکردی.
گاهی در بُعدِ زمان گم می شویم ... دست و پا میزنیم در حال ، اما همچنان اسیر گذشته مانده ایم. گاهی یک چیزی سر جایش نیست. هر چه هم تلاش کنیم باز ... باید پیدا کرد ، شاید هم باید پیدا شد.
حال ناهید هم همین بود. سال ها خندیده بود و خوشحال بود، اما این ناهید، گم شده در گذشته گویی تازه پیدا شده بود.
تکیه اش را به مبل داد و شنونده بود . باز هم مثل قدیم دور هم بودند و شلوغ بازی های آرمان به قوت خود باقی بود. توپ قرمزش حذف شده بود ،آن هم به لطف سن و سالش وگرنه فضا تداعی گر همان دوران بود.
romangram.com | @romangram_com