#باورم_شکست_پارت_249


- آمیر اراد، هنوز هم ساکتی
صاف نشست ... لبخندی زد و نگاهش را به سعید شکسته شده ی امروز داد. زیادی عوض شده بود.


- شنیدم شرکت تأسیس کردی؟
- بله ، چند وقتی هست.
- چرا پیش بابا نموندی؟
نگاهی به امیر ارسلان انداخت و محکم ادامه داد

- قطعاً پیش بابا بودن افتخاری بود برام، اما می خواستم ابتدا به ساکن ،مستقل عمل کنم.
- و اگر پیش بابا می موندی استقلال پیدا نمی کردی؟
- مستقل می شدم اما با تأخیر و من این رو نمی خواستم.
هنوز هم همان بود. بدون ذره ای تغییر. فقط جسمآ بزرگ تر شده بود وگرنه از همان بچگی هم عقاید خاص خودش را داشت.

romangram.com | @romangram_com