#باورم_شکست_پارت_247
- سلام. خوش آمدید.
سرها که به سمتش برگشت، قدم هایش را تندتر کرد و به سمتشان رفت.
- امیرآراد...
- خوب هستید سعید خان؟
دستش را دراز کرد ،اما چنان محکم در آغوش کشیده شد که لحظه ای شوک زده سر جای خود ایستاد.
- رفیق شطرنج باز من، مرد شدی.
- دلتنگ بودیم. خوب هستید؟
نفس خسته ای کشید و نگاه حسرت بارش را پایین انداخت.
با تعارف امیر ارسلان روی مبل نشست و نگاهش را بیشتر دور خانه چرخاند. این خانه برایش پر از خاطرات ریز و درشت بود.
- سعید خان نمی دونید چقدر خوشحالم از دیدنتون.
- لطف داری.باعث زحمت شدم.
romangram.com | @romangram_com