#باورم_شکست_پارت_245

- مونس جان امروز خیلی گرفته بودی.
- چیزی نیست.می دونی که گاهی ...
آه پر حسرتش هم زمان شد با "سلام" آرام یلدا.

- سلام . چیزی شده؟
- سلام مادر . خوش گذشت؟
- جای شما سبز، خوب بود.
حرف می زد ،اما نگاهش گیر کرده روی مونس بود که نگاهش می کرد و انگار اینجا نبود. طاقت نیاورد و به سمتش رفت.

- عمه مونس به جان خودم قسم دیگه هیچ وقت سؤال نمی کنم، قول میدم.
حلقه ی اشک که در چشمانش نشست، سرش در آغوش مونس فرو رفت و دستانش را محکم دورش پیچاند. دل نداشت ناراحتی کسی را ببیند ،علی الخصوص این سه نفر را.

- امروز جی جی باجی شما و عمه مونس زیاد بود، منم دلم خواست.
سرش بلند کرد و خان جون متبسم خیالش را راحت کرد از بابت ناراحت نبودنش . با نزدیک شدن خان جون و در بر گرفتن هر دو شان، دل هر سه آرام گرفت تا شاید همین ابراز علاقه ای هر چند ریز و کوتاه مرهمی باشد بر دل ترک خورده اشان.

romangram.com | @romangram_com