#باورم_شکست_پارت_244

"آرزو"ی پرغضب بهار، خنده اشان را بالا برد و چنان از ته دل خندیدند که خود بهار هم به خنده افتاد. خدا قسمت می کرد امیر حسین شوکت روی این صندلی می نشست و پروژه ی یک تیر و دو نشان او هم جامه ی عمل میپوشید.
ساعتی به حرف و حدیث از هر دری گذشت و کم کم عزم رفتن کرد و همراه دخترها از اتاق بیرون آمد


- من دیگه زحمت رو کم می کنم.
- مگه میشه مادر؟
آخ از مهمان نوازی و خون گرمی جنوبی ها.


- این فقط برای عرض ادب بود. ان شاء الله یک وقت مناسب تر با خان جون و عمه مونس خدمت می رسم.
- قدمتون روی چشم؛ فقط قبلش خبرم بده گل دختر.
- حتما.
خداحافظی مبسوطی انجام شد و بعد از انجام تعارفات معمول به سمت خانه حرکت کرد.


romangram.com | @romangram_com