#باورم_شکست_پارت_243
- آره بنده ی خدا، می گفت طوری نشه شرمنده ی حاج خانم و شما بشن.
نگاهش به آنی اخم بهار را شکار کرد و لبخندی به حسادت ریزش زد.
- اینطور نیست، ایشون به ما لطف دارند وگرنه که ما تا حالا خیلی ها رو معرفی کردیم بهشون.
- چی بگم مادر، نمی دونم.
سر بالا آمده ی بهار و برق چشمانش را نادیده گرفت و اجازه خواست تا چرخی در آپارتمان بزند.
- بهار جان اتاق تو کدومه؟
- سمت چپ، دوست داری ببینی؟
- با کمال میل.
سه دختر با هم به سمت اتاق سمت چپ رفتند و رفتنشان همانا و یک ساعتی را همانجا ماندگار شدن همانا.
- خیلی با مزه ست.
- این صندلی هم برای خواستگار گذاشتیم اینجا.
romangram.com | @romangram_com