#باورم_شکست_پارت_238
کارش که تمام شد ،بی سرو صدا به اتاقش رفت. کمی خسته بود و دلش استراحتی کوتاه می خواست. روی تخت دراز کشید و دستهایش را زیر سرش گذاشت.
امروز، روز عمه مونس نبود. کلافه بود و انگار سرش هوای دیگری داشت. آخر هم نفهمید قصه چه بود؟ حداقل امیدش به این بود که شاید روزی تعریف می کرد. خودش هم دلیل این اصرار را نمی دانست. هر چه بود آزار دهنده بود.
ساعتی با افکارش دست و پنجه نرم کرد و در آخر بی نتیجه سر جای اولش برگشت. دور باطل بود .
گوشی اش را برداشت و شماره گرفت.
- سلام عرض شد خانم خانمها
- سلام. خسته نباشی.
- ممنون . تو خوبی؟
- منم خوبم. هنوز خونه خالتی؟
- آره. چطور؟
- آدرس بده منم بیام.
- بر این مژده گر جان فشانم....
- باشه حالا آرزو خانم، آدرس.
- میفرستم.
romangram.com | @romangram_com