#باورم_شکست_پارت_237
- نه بابا،خودم هستم.
وسیله به دست ،همراه با مونس و خان جون راهی شد و به سمت ساختمان رفت.
- خاله ی آرزو جاگیر شد؟
- قرار بود امروز وسایل رو بچینن.
- یادت باشه یک روز بریم و چشم روشنی ببریم.
- چشم. میشه من بعداً سری بهشون بزنم؟
- چرا نشه، فقط زود برگرد مادر.
سری تکان داد و به سمت آشپزخانه رفت.
شستن بشقاب های گل سرخ لذت بخش ترین کار دنیا بود. همیشه از دست کشیدن روی آن گل های چاپی حسی خوب می گرفت.
آرزو که می گفت آخر این نوستالژی بازی تو دیوانه ات خواهد کرد. تمام خوشحالی اش آن بود که سرویس چینی جهزیه ی مادرش هم گل سرخ بود. چه حظی می برد از این طرح.
هر چه آرزو می بافت امُل بازی در نیار، این همه سرویس چینی شیک و جدید، او به آنی رشته می کرد و ابرو بالا می داد.
romangram.com | @romangram_com